تبليغاتX
محاکمه - ‹‹ مرا ببخش ولي آخر چگونه مي‌شود عشق را نوشت؟! ››

هلیا

 

                                                                      

            خورشيد وسط آسمان بود ، كمي جلوتر توده‌اي خاكستري در برابر گرماي خورشيد مي‌سوخت ، جاده از دور ، سرابي را نمايش مي‌داد .

توده‌ي خاكستري به غريقي مي‌ماند كه تلوتلو مي‌خورد . «هليا» از شيشه‌ي پشتي به راننده‌ي عقبي كه پيرمرد تحصيلكرده‌اي مي ‌نمود دست تكان مي‌داد .

به چند متري توده‌ كه رسيد، ناگهان ترمزكرد، تعادل هليا به هم خورد و روي صندلي عقبي ولو شد، پيرمرد اتومبيلش را با حالتي معترضانه رد كرد و اعتراضش را با بوق ممتدي به پايان برد و خيلي زود در سراب ناپديد شد .

با حالتي متجددانه ، عينك آفتابي اش را از چشم‌هايش كند ، فریم آن را به دهانش بردو متفكرانه به لاشه‌ي سگ ، كه زير چرخ‌هاي اتومبيل ديگري له شده بود نگاه كرد هنوز مي‌شد بالا و پايين آمدن شكم متلاشي شده‌اش را ديد ، چشمانش خيس بود و درد شديدي از آنها مي‌باريد ، چقدر اين چشم‌ها برايش آشنا بود . !

‹‹ آخ‌اي حيونكي ... ››‌

اين هليا بود كه براي سگ دل مي‌سوزاند !

‹‹ چه ‌ش شده مامان ؟! ››

در يك لحظه احساس كرد تبسم آتشيني از چشم‌هاي سگ وجودش را نشانه گرفت !

به سرعت گاز اتومبيل را پركرد .

‹‹ نمي‌دونم كدوم نامرد بهش زده ››

به آ‎رامي از كنار سگ عبور كرد ولي لاستيك‌ها به خون سگ آغشته شد !

در حالي كه عينكش را به چشم مي‌زد ، به نظر آمد ، روي گونه‌ي چپش قطره‌ اشكي برخورد.

ناگهان خورشيد، در ابر سياهي دفن شد ، نسيم خنكي كه مي‌وزيد كمي خشن‌تر شده بود و برگهاي پاييزي را به پاي درختها مي ‌زد ، انگار كه برگ ها داشتند به درختهاي مرده التماس مي‌كردند، از محيط موذی خاك نجاتشان دهند .

صداي برگها و باد يكنواختي عجيبي ايجاد كرده بود – كه طولي نكشيد – جيغ چند شناك كلاغي جغد را به ياد آوازش انداخت و ناگهان همه ی حيوانات جنگل سمفوني و هم را با مهارتی تهوع آور اجرا كردند . پس از زماني كه معلوم نشد ، چقدر طول كشيد ، همه‌ي صداها به يكباره خفه شد و فقط خش خش برگ ها از ميان درختان جنگل به گوش مي‌رسيد .

 كسي داشت نزديك مي‌شد ، هر چقدر چشمانش را تيز كرد ، نتوانست ببيند ، ولي با نزديك شدن او چيزي داشت، درونش تحليل مي ‌رفت ؛ تلاش‌هاي او فقط به ديدن دو چكمه‌ي گل آلود منتهي شد ؛ به اين مي‌ماند ، سايه‌اي كه چكمه به پا كرده به او نزديك مي ‌شود.

با نزديك شدن سايه احساس كرد چيزي در وجودش فرو ريخت.

  ناگهان از خواب پريد .

عرق سردي بر پيشاني مرد نشسته بود . همين كه به خودش آمد ، تاريكي اتاق او را به ياد سايه انداخت ، كليد برق را زد ، براي لحظه‌اي احساس خوش پوچي به او دست داد. نگاهي به ساعت انداخت، تازه دو شده بود ، اين داستان هر روزش بود و كابوس‌ها در اين چند ماه ، هر روز بيشتر و بيشتر مي شد ، بلند شد و نشست ، سيگاري آتش زد و از روي ميز كنار تخت خواب دفتري برداشت كاغذي كند و خود‌كار را - كه كنار آباژور بود -  برداشت و پس از آه آتشينی شروع به نوشتن كرد ؛

‹‹ نازنينم

اين آخرين نامه‌اي است كه براي تو مي ‌نویسم و بعد از اين هيچ گاه بر سر راهت سبز نخواهم شد .

در اين كه ازدواج تو – كه همه‌ علايم حسی در من داد مي ‌زند كه خيلي نزديك است – براي من يك شوك بزرگ خواهد بود شكي نيست .

واقعيتش اين است كه تو حتا اگر با يك قديس هم ازدواج كني ، من هر چقدر هم كه خوشبختي تو تنها آرزويم باشد باز هم درون خودم با او خواهم جنگيد .

سرنوشت بازي ‌هاي غريبي دارد .

به من گفته بودند اگر براي كسي بميري ، برايت خواهد مرد ولي امروز دارد برعكس مي‌شود كسي كه من برايش مي ‌ميرم ، درست همان كسي را دوست دارد كه قاتل بسياري از چيزها در من است .

او ‹‹ هلیا›› ي نازنين مرا در نطفه خفه مي‌كند و نمي ‌گذارد كه گيس طلایي من حتا لحظه‌اي در اين دنيا نفس بكشد ، چون براي او مهم است كه خودش.... ››

 

هر چقدر كه جلوتر مي ‌رفت، انگار كه داشت  تمام مي‌شد ، لب‌هايش مي لرزيد و بغضی كه سالها در گلويش گير كرده بود ، هر آن در حال تركيدن بود ، دستهايش به لرزه افتاده بود و اين نوشتن را برايش مشكل مي‌كرد. به هر مشقتي بود نامه را تمام كرد و لاي دفتر گذاشت . چراغ را خاموش كرد و پتو را به سرش كشيد .

 

صبح شده بود ، هوا براي يك روز پاييزي نسبتاً سرد بود . آرام ،آرام داشت از پله‌هايي كه به زير زمين منتهي مي‌شدند ، پايين مي ‌رفت ، باد كه انگار سرسام گرفته باشد به همه چيز تازيانه مي‌زد . حركت گيسوان هلیا كه در مسير باد قرار گرفته بود ، انسان را به ياد زنجير‌هاي طلا مي‌انداخت .

همين كه به در زير زمين كه رسيد نفس عميقي كشيد ، نگاهي به پشت سر انداخت ، انگار كه راه برگشتي نديد، چون صداي باز شدن در او را به زيرزمين تاريكي، كه هميشه از آن هراس داشت ، كشيده بود . نور مشبكي كه چند جا كف نمور زير زمين را روشن مي‌كرد در امتداد خطي از غبار به پنجره‌ها مي‌رسيد .

نمي‌دانست دنبال چه مي‌گردد، با  اين همه حركاتش طوري بود كه انگار در جستجوي چيز آشنايي است .صندوقچه‌اي كه در گوشه‌ي راست طاقچه‌ي روبرويش بود، نگاهش را از ديگر اشيا جدا كرد، به سرعت برق خودش را به آن رساند  صندوقچه قفل نبود و فقط يك جفت چكمه‌ي قديمي كه به نظر مي ‌رسيد صاحبش سال ها پيش با آنها در لجن زار قدم زده – تنها مانع باز شدن آن بود ، چكمه‌ها را برداشت و به گوشه‌اي انداخت ، روي صندوقچه، لباس سفيدي بود،  یک لباس عروس، كه غبار رويش ،سپيدي روز اول را از آن گرفته بود – و جا به جا سوراخ‌هايي داشت – و كتاب جلد سياهي روي آن بود . كتاب را برداشت و غبارهاي روي آن را به هواي مسموم زير زمين اضافه كرد . سپس آن را گشود . ديوان حافظ بود .

 درست ، همانطور كه خواب ديده بود !

آن را ورق می زد كه كاغذه تا شده‌اي توجهش را جلب كرد . نگاهي گذرا به آن انداخت و در دستانش فشرد ، خواست هر چه زودتر از محيط غبار آلود و موذي آنجا بيرون برود . ولي وسوسه شد كه نگاهي به لباس عروس بياندازد . همين كه خواست آن را بردارد سايه‌اي از لاي لباس بيرون آمد ، دم خيسش را به دستهاي لطيف او كشيد و سپس به گوشه‌اي خزيد .

نفهميد خودش را چطور به اتاق رسانده ، روي كاناپه افتاد و با تمام وجود، نفسي را كه در سينه حبس كرده بود بيرون داد . دهانش بوي غبار مي‌داد ! موهايش را كه روي صورتش افتاده بود  بالا زد ، كاغذ را از جيب پيراهنش در آورد و شروع به خواندن كرد .

‹‹ نازنينم

‹‹اين آخرين نامه‌اي است كه براي تو مي‌نويسم و بعد از اين هيچ گاه سر راهت سبز نخواهم شد ، در اين كه ازدواج تو- كه همه‌ي علايم حسی در من داد مي‌زند كه خيلي نزديك است براي من يك شوك بزرگ خواهد بود شكي نيست››

چقدر اين حرفها به حرفهاي فرزين شبيه بود عجيب آنكه حتا دستخط اش هم با دستخط او مو نمي‌زد !

اما فرزين چگونه نامه را آنجا گذاشته بود و، مهمتر از آن ، نامه خيلي كهنه‌تر از اين بود كه تازه نوشته شده باشد.

اين سؤال در ذهنش حك شد كه اين نامه را چه كسي نوشته و مخاطبش كيست؟! چون جوابي نيافت دنباله ‌ي نامه را از سر گرفت .

 ناگهان بلند شد و مشت محكمي به ديوار زد !

-       چرا دست از سرم بر نمي‌داري ؟!

آخه چي مي‌خوايي از جونم؟ عزيزم من ، دو/ سِت / ن/ دا/ رم.

چطوري اينو بهت بفهمونم‌ها؟ چطوري؟

مرد وقتي ديد كه او هنوز هم دارد حرف هاي هفت سال پيش خود را تكرار مي‌كند كاغذي از جيبش در آورد و با دستهايي كه لرزششان قاطعيت دروغين آنها را لو مي‌داد به طرفش گرفت و گفت:

‹‹ باشه مثل هميشه ، هر چي تو بگي ››

و سپس پشت به او كرد وبا تمام توانش گریخت .

                                           *         *              *

آهی کشید و به آينه‌ي بزرگي كه روي ميز مقابل قرار داشت – و دو شمع خاموش كه فقط كوچكي زياده از حد يكي، آن‌ها را از هم متمايز مي‌كرد ، چشم دوخت .

تصوير زني كه لباس عزا به تن داشت در آينه افتاده بود .

هليا  صدايش را كه بي اختيار خوابيده بود بلند كرد و ادامه داد :

‹‹ او وقتي در كنار تو راه مي‌رود، مرا که با چشمان خيس و پشت قوزه كرده و موهايي سپيد در گوشه‌ي خيابان زير سايه‌ي درختي چمباتمه زده‌ام نشان تو مي‌دهد و تو با ديدن موشهاي موذي كه از سر و كول من بالا مي‌روند و بوي مرگ مي‌دهند ، دستش را مي‌كشي و از آن طرف مي‌رويد وقتي در بيمارستان به دنبال پزشك دل مي‌گرددم و پيدايش نمي‌كنم ، او را مي‌بينم كه فرياد مي‌كشد كه ‹‹ من پدر شده‌ام›› و اندكي بعد هليا را در بغل گرفته و از كنار من مي‌ گذرد و مرا نشانش مي‌دهد و مي‌گويد ؛‹‹ خو خو ...››

و كودك مي‌فهمد كه من – شايد پدرش – موجود ترسناكي هستم كه بوي تلخ ترس مي دهم .

روزي كه تو و هليا براي ديدن سايه به دربار مي‌رويد از داخل اتومبيل سگي را مي‌بيني كه گوشه‌ي خيابان افتاده ، و نمي‌دانم چرا ؟! وقتي به چشم‌هاي آن سگ نگاه مي‌كني به ياد  من  مي‌افتي !

وقتي به كاخ مي‌رسي ، اتومبيل شوهرت را مي‌بيني كه خوني شده ، هول مي‌كني ولي نگهبان به تو مي‌گويد : ‹‹  مشكلي نيست ! آقا به يك سگ زده‌اند! ››

و تو چقدر خيالت راحت مي‌شود .

 

بروم ديگر مرد دارد با چكمه‌هايش نزديك مي‌شود... ››

 کلمات نامه خيس مي‌شدند و اشك هاي هليا كه از چشمهاي آبي او سرازير بود آنها را در خود حل مي ‌كرد .

صداي قارقار يك دسته كلاغ در فضاي حياط پيچيده بود و آسمان انگار غم بزرگي سينه‌اش را كبود كرده بود . اندكي بعد در حياط با صداي گوش آزاري بسته شد .

هليا و فرزين گرم صحبت بودند و مناظر اطراف به سرعت از كنارشان مي‌گذشت ناگهان صداي خرد شدن چيزي فرزين را به خود آورد و اتومبيل كمي جلوتر ايستاد .

 هر دو به عقب برگشتند تا چيزي را كه خرد شده بود ببينند ، اما جز توده‌ي خاكستري رنگي كه داشت در ميان سرخي كوچكي مي‌ جنبيد ، چيزي نبود ،

 

 بالاخره آسمان خودش را خالي كرد .

زيرزمين انگار قدري روشن‌تر شده بود روي كف نمناك آن ، زني با لباس عروسي كه به نظر كهنه و غبار گرفته مي‌رسيد ؛ افتاده بود و بالاي سرش يك جفت چكمه‌ي قديمي قرار داشت و كنار دستش ، باد ، كتاب جلد سياهي را ورق مي‌زد.

                                                                                                                

آبان ماه 1383

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی جلیل زاده در 84/09/14 و ساعت |